لحظه هایم درد می کنند
ثا نیه هایم منهدم شده اند
تنم چون سرزمینی است بی حاصل
جوانه های ذهنم زرد می شوند
هر دم بی اعتنا به فصول
هویتم را در تاریکی نهاده ام
و نسبم را در روشنایی
اندیشه ام پیله بسته
روحم پیر شده
به پیرزنی مانم هشتاد ساله بی درک زمان
و به بلوغ نوجوانی نزدیکم ، پانزده ساله
ترکهای هوا را در آ غوش گرفته ام
شومی سرزمینم را در اهریمن این همه دلتنگی ،
نهان کرده ام
در سرزمینم به صدایی نزدیکم
به معجزه ای مختوم،
حتی پنجره ها هم درد می کنند
خا نه ام هم درد می کند
خودم وخانه ام ومیهنم به تارج رفته ایم
د رمن و در سرزمینم ،چیزی نمی روید
جز تکرار
جز احساس مذبوح مگسها
یخ زده ام
اینجا در همین سرزمین
با عناوین موهوم خاطره ها
با احداث جاده های خاکی در دلم
اینجا فریاد کشیده ام
فریاد
فریاد
و هیچ کس صدایم را نشنید
و من بی حاصل شدم
مثل امروز مثل فردا
و مثل روزهایی که نخواهد آمد
به سنتهای مجهول،
رسوم کهنه،
و اعدامهای متداول، عادت کرده ایم
عادت کرده ایم
که کسی سیلی بر ما بزند
و ما سکوت را به فراموشی سپاریم
عادت کرده ایم
که حضور قطور
خورشید،
و روشنی ماه را ندیده بگیریم
و به ازدحام تلخ مگسها دل ببندیم
عادت کرده ایم
که اعتدال شب بو ها
و هما هنگی پروانه ها را به بازی گیریم
و ضیا فت شته ها را
به مهمانی گل سرخی ببخشیم
عادت کرده ایم که نخندیم
بگرییم
فریاد نزنیم
و ندانیم که هوسمان،
و هوشمان،
و لبخند خا نه مان گم شده است
عادت کرده ایم
به هر صدایی گوش سپاریم ،
ذهن باران را مخدوش کنیم،
و بعد به حماقت پرستوها بخندیم
عادت کرده ایم،
گم شویم
وخا موش،
و از خودمان نپرسیم
که چه قدر تا طلوع فاصله داریم
دقیقه ها ، دقیقه های لعنتی ؛ امروز تصمیم گرفته ام از شما دل بکنم . تصمیم گرفته ام به شما فکر نکنم. فقط به فکر گذراندن وقتم هستم . می خواهم امروز را بی حضور شما سر کنم . از شما متنفرم . شما ، دقیقه ها ، در هر ثا نیه تان جان انسانی را می گیرید . در بسیاری از لحظه های شما جوانی با خودش وداع گفته، در بسیاری از ثا نیه هایتان مادری بی فرزند گشته و فرزندی بی مادر. شما حتی به مظلوم ترین موجودات هم رحم نمی کنید. شما برای به دست آ وردن اصا لتان، دست به هر کاری می زنید . دقیقه ها نفرین بر شما ! آرزویم این است که یک روز بدون حضور مشمئز شما زندگی کنم آ رزویم این است که بی شما به فردا فکر کنم، به روزهای روشنی که می دانم هرگز نخواهد آمد و به آ ینده مأ یوسی که شما برایم رقم می زنید . دقیقه ها امروز را رهایم کنید . می خواهم به فردا ، و به آ ینده و به روزهای بی ثمرم بی اعتنا با شم . می خواهم زندگی را ورای این حضور کسل بار شما، تحمل کنم . امروز را رهایم کنید . باید از اینجا بروم . از میان این دقیقه ها باید بروم . چه قدر سنگینم! وچه قدر از میان فواصل ثا نیه هایتان به موهبت گناه نزدیک شده ام. امروز ، ترکتان می کنم . می دانم نفرین ابدی شما برایم خواهد ماند. می دانم باز در غیاب من ، شعور جوانی را به بازی خواهید گرفت، و حس مرگ پیرمردی را سرزنش خواهید کرد، و به موهبت ننگین شما فضا ها هر روز آ لوده تر می شود. اما من خواهم رفت وبی حضور شما ، بی حضور فردا آرام خواهم خفت . رهایم کنید دقیقه ها !
بیزا رم ؛
از آ دمها ؛
از شما که مرا در تاریکی رها می کنید
شما که در پی دوستی تا ن ،
و در پی هر لبخندتان،
نیرنگی شگرف نهفته است
و دستی را که به سویم می گشایید ،
پر است از نفرتهای دیرینه
و دشنا می که به دشمنم می دهید،
در ژرف ترین سا عتها
به سو ی من با ز خواهد گشت
بیزارم از آد مها ،
شما که با صورتی کدر،
روی بر من می گشا یید
و به سویم دستی تکا ن می دهید
و کلا می روا
و من چه قدر از پستوهای دلها یتا ن ،
که مملو است از حسرت،
بی خبرم
با ید بگریزم
از دنیا ی خا لی تا ن
و از پوچ و منحط تر ین سلسله افکا رتان
رها یم کنید
همین تا ریکی مرا بس است
همین تنها یی
هزاران سا ل تنها خواهم ماند ،
و دست دوستیتان را نخواهم فشرد
رها یم کنید ،
در این رخوت خا طره انگیزم
من بیزارم،
از هر کلا متان و از هر سلا متان
من سا لهاست که در قعر سکوتم محبوسم
بی آ نکه پندارم
کسی رها یم خواهد سا خت