تبليغاتX
طلوع عشق

ما ههاست كه برا ی لحظه ای آ زادی تمام کوچه های شهر را گشته ام . به دنبا ل ذره ای رهایی چیزی

 

نیا فته ام، جز مترسکا نی با جامه های بی رنگ ، صورتکهای رخوت زده و گم شده در غبا ر، حل شده در

 

 با توم و دود و آ تش، گر گرفته در بی صدا یی ها ، روزهاست که در پی آ نم تا شا ید ذره ای محبت بیا بم

 

 قدری انسا نیت ، اما تنها از فواصل بی کران آ دمها می توانم بوی خیا نت و حسرت را حس کنم ؛ چه قدر

 

شا مه ام را  می آ زارد. هنو ز نتوانسته ام آ زادی را در کلام ما دری ، در نوای پیری و یا حتی در گر یه

 

 طفلی بیا بم . گویی آ زادی حتی از پشت امواج ماوراء ، از پشت خطوط منظم اصوات هم پر کشیده

 

است . پس چه بیهوده است که با ز هم در پی اش گردم تا شاید بیا بمش ، گویی در این دیا ر آ زادی

 

سا لها ست که مرده است .

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/08/21ساعت 0:6 توسط آزاده |