ما ههاست كه برا ی لحظه ای آ زادی تمام کوچه های شهر را گشته ام . به دنبا ل ذره ای رهایی چیزی
نیا فته ام، جز مترسکا نی با جامه های بی رنگ ، صورتکهای رخوت زده و گم شده در غبا ر، حل شده در
با توم و دود و آ تش، گر گرفته در بی صدا یی ها ، روزهاست که در پی آ نم تا شا ید ذره ای محبت بیا بم
قدری انسا نیت ، اما تنها از فواصل بی کران آ دمها می توانم بوی خیا نت و حسرت را حس کنم ؛ چه قدر
شا مه ام را می آ زارد. هنو ز نتوانسته ام آ زادی را در کلام ما دری ، در نوای پیری و یا حتی در گر یه
طفلی بیا بم . گویی آ زادی حتی از پشت امواج ماوراء ، از پشت خطوط منظم اصوات هم پر کشیده
است . پس چه بیهوده است که با ز هم در پی اش گردم تا شاید بیا بمش ، گویی در این دیا ر آ زادی
سا لها ست که مرده است .