با ورم نمی شود
این منم که به انتظا رت نشسته ام
این منم که
با چشما نی حسرت با ر
دستا نی لرزان
دقیقه ها را می شما رم
این منم
که با سبدی از اندوه
کوهی از خاطره
و رخوتی پر از فراموشی به در چشم دوخته ام
با اعتما د به آ مدنت
با فراموشی هر آ نچه که با من کردی
با بی اعتنا یی به هرزگی مسموم لبخندهایت
کو شش شوم دستا نت
با اعتماد به پیمانمان
با آ نچه که با هم عهد بستیم
نه با ورم نمی شود که این من با شم
که پس از لذت این همه رنج به ا نتظارت نشسته با شم
چشمانت را بگشای
و با زگر د
مرا خواهی دید
به من فکر کن
آ نگاه که با زمی گردی
ومن در آ غوشت همچون پرنده ای بی قرار
آ رام می گیرم
و در پناه گرم با زوانت
به حسی گنگ می رسم
لبریز از آ رزو
به من فکر کن
آ نگا ه که من نیز به تو می اندیشم
به رها انگیز ترین لحظه دیدارمان
و از خاطر می برم که تو ترکم کرده ای
تنها یم گذاشته ای
و بی پروا
چون سنجا قکی سرگردان
از همه خاطرات دور می شوم
و در پس نگاهت به حرمت شبهای مهتا بی مان
ایمان می آ ورم
به من فکر کن
و با زگرد
که من بی قرار وهم انگیز ترین لحظات فراموشی هستم