همچون علف هرزی که در خا ک خفته با شد ،
می رویم در بستر تنت
آ را م و بی صد ا با د را به کنا ری می زنم
و با آ تش میثا قی می بندم دوبا ره
آ تش را در تا ریکی ،
آ تش را در روشنا یی،
رها می کنم ،
از حضورنا م تو
بی صدا
تو بر تارهای تنیده پوسیده قلبم می تا بی،
با حضورت،
موا ج
از تیرگی یأ س آ ور خورشید ،
و ذهن منحوس مهتا ب دور می شوم ،
با عطوفت دوبا ره دستا نت
ذهنم در معرا جی عظیم ،
تو را در آ بی ترین اقیا نوس ها می یا بد
و مرا که چون غرقا بی بر تخته پاره ها ،
در طرا وت حضورت غوطه ور شده ام
از دریا ی خا طراتم دور می سا زد