بی وضو به نما ز ایستا ده ام
در میان پنجره ای رو به مه،
و با صورتی شا داب ،
و قا متی خموده ،
بی آ نکه صدایم زنند
ترانه ای خوا نده ام،
بی آ نکه ذکر ی گو یم
به رکوع رفته ام
با آ ینه ای در دستم
که در آن دختری دید ه ام
رنگ پریده،
و چشما نی خموش،
که هرروز بی فا نوس شب را پیموده ا ست
چه قدر منتظر ما نده ا م
تا مهتا بی بیا ید
و جسمم روشن شود
در میا ن این پنجره مه گرفته