تبليغاتX
طلوع عشق

 

بی وضو به نما ز ایستا ده ام

 

در میان پنجره ای رو به مه،

 

و با صورتی شا داب ،

 

و قا متی خموده ،

 

بی آ نکه صدایم زنند

 

ترانه ای خوا نده ام،

 

بی آ نکه ذکر ی گو یم

 

به رکوع رفته ام

 

با آ ینه ای در دستم

 

که در آن دختری دید ه ام

 

رنگ پریده،

 

و چشما نی خموش،

 

که هرروز بی فا نوس شب را پیموده ا ست

 

چه قدر منتظر ما نده ا م

 

تا مهتا بی بیا ید

 

و جسمم روشن شود

 

در میا ن این پنجره مه گرفته

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/12ساعت 13:30 توسط آزاده |