تبليغاتX
طلوع عشق
برای پدر بزرگم که دوستش می داشتم این شعر تقدیم به او . روحش شا د

 

بی ا عتنا به حضور سپیده ،

 

در بغض گنگ شب ،

 

با کوله با ری نا معلوم،

 

که خودت هم نمی دا نستی چیست

 

مسیر سبز ابدیت ر ا طی کردی

 

رمز نگاهت نزدیک بود

 

 به هر جوانه خفته در خا ک

 

و پیچ وخم چروک انگشتا نت

 

به آ سا نی گره خورد ،

 

        با فواره ای از نور

 

به را ه افتا دی

 

به مقصدی نا معلوم

 

آ ن قدر خفته بودی ،

 

که نفیرت در حسرت گلویت ماند

 

چه بی سر انجام

 

در پی سپیده دویده بودی

 

و در رسوا یی شوم طلوع ،

 

به خا ک نزدیک شدی

 

بی آ نکه بدانی

 

کوله با رت لبریز بود

 

   از حس سبز زیستن

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 22:31 توسط آزاده |

راه ها را پیموده ام . از فراز و نشیبها یی که نا مش را سرنوشت نهاده اند گذشته ام و به تو

رسیده ام. با جاده ای خیا لی و در دشتی بی علف.

 جوا نه ای دلم در عمق نگاه تو هرس شد ؛ و با غچه دلم در عبور تقدیر درحرمت دستان تو با رور .

چندی است که گذشته ، من چه ناباورانه در جا ی جای قلب تو بیتوته کرده ام . در اصالت لبخند تو مدتهاست که غوطه ورم .

نازنین من ! چه لحظه هایی است که تو مرا با خود به هبوطی برده ای که خودت هم از آ ن

 بی خبری .

من و تو ، چه قدر به هم نزدیکیم . چه قدر شعر سراییده ایم و قصیده وغزل گفته ایم . آسمان ما هها ست که بر ملکوتی بودن آ غوش من و تو غبطه می خورد .

 نا زنین من ! من رنگ با خته ام در حضور متوا لی شبهایت . کنون من از هزاران دریچه قلبت به تو نزدیکترم . و از رهایی منحوس سرنوشت به دور . دستم از آ ن توست و مهربا نی گیسوها یم .

بگیر آ ن را و نوازشش کن .

با ید که مرا به فرازی از عشق برسا نی . با ور کن که من سا لهاست در نا با وری این حسرت

سوخته ام .

شبم وروحم از آ ن توست ، رهایش مساز.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08ساعت 13:29 توسط آزاده |