بی ا عتنا به حضور سپیده ،
در بغض گنگ شب ،
با کوله با ری نا معلوم،
که خودت هم نمی دا نستی چیست
مسیر سبز ابدیت ر ا طی کردی
رمز نگاهت نزدیک بود
به هر جوانه خفته در خا ک
و پیچ وخم چروک انگشتا نت
به آ سا نی گره خورد ،
با فواره ای از نور
به را ه افتا دی
به مقصدی نا معلوم
آ ن قدر خفته بودی ،
که نفیرت در حسرت گلویت ماند
چه بی سر انجام
در پی سپیده دویده بودی
و در رسوا یی شوم طلوع ،
به خا ک نزدیک شدی
بی آ نکه بدانی
کوله با رت لبریز بود
از حس سبز زیستن
راه ها را پیموده ام . از فراز و نشیبها یی که نا مش را سرنوشت نهاده اند گذشته ام و به تو
رسیده ام. با جاده ای خیا لی و در دشتی بی علف.
جوا نه ای دلم در عمق نگاه تو هرس شد ؛ و با غچه دلم در عبور تقدیر درحرمت دستان تو با رور .
چندی است که گذشته ، من چه ناباورانه در جا ی جای قلب تو بیتوته کرده ام . در اصالت لبخند تو مدتهاست که غوطه ورم .
نازنین من ! چه لحظه هایی است که تو مرا با خود به هبوطی برده ای که خودت هم از آ ن
بی خبری .
من و تو ، چه قدر به هم نزدیکیم . چه قدر شعر سراییده ایم و قصیده وغزل گفته ایم . آسمان ما هها ست که بر ملکوتی بودن آ غوش من و تو غبطه می خورد .
نا زنین من ! من رنگ با خته ام در حضور متوا لی شبهایت . کنون من از هزاران دریچه قلبت به تو نزدیکترم . و از رهایی منحوس سرنوشت به دور . دستم از آ ن توست و مهربا نی گیسوها یم .
بگیر آ ن را و نوازشش کن .
با ید که مرا به فرازی از عشق برسا نی . با ور کن که من سا لهاست در نا با وری این حسرت
سوخته ام .
شبم وروحم از آ ن توست ، رهایش مساز.