لحظه هایم درد می کنند
ثا نیه هایم منهدم شده اند
تنم چون سرزمینی است بی حاصل
جوانه های ذهنم زرد می شوند
هر دم بی اعتنا به فصول
هویتم را در تاریکی نهاده ام
و نسبم را در روشنایی
اندیشه ام پیله بسته
روحم پیر شده
به پیرزنی مانم هشتاد ساله بی درک زمان
و به بلوغ نوجوانی نزدیکم ، پانزده ساله
ترکهای هوا را در آ غوش گرفته ام
شومی سرزمینم را در اهریمن این همه دلتنگی ،
نهان کرده ام
در سرزمینم به صدایی نزدیکم
به معجزه ای مختوم،
حتی پنجره ها هم درد می کنند
خا نه ام هم درد می کند
خودم وخانه ام ومیهنم به تارج رفته ایم
د رمن و در سرزمینم ،چیزی نمی روید
جز تکرار
جز احساس مذبوح مگسها
یخ زده ام
اینجا در همین سرزمین
با عناوین موهوم خاطره ها
با احداث جاده های خاکی در دلم
اینجا فریاد کشیده ام
فریاد
فریاد
و هیچ کس صدایم را نشنید
و من بی حاصل شدم
مثل امروز مثل فردا
و مثل روزهایی که نخواهد آمد