
این شعر را به پاسارگاد تقدیم می کنم . پا سارگاد که رفته رفته به زیر آ ب می رود . اصا لتی که رو به فراموشی است و حرمتی که از خاطر ه ها رفته . انگار ما ایرانیان در زیر سا یه های جهل مان از یاد برده ایم که زاده چه کسانی هستیم و رو حمان متعلق به کدام خاطره هاست .
تخته سنگهایت را در رختخوابم نهان کرده ام،
قرنهاست،
حرفهایت آ روغی می شوند در گلویم
آ رام آ رام پس زده امت
میراثت،
از میان این همه سی دی و ضبط صوت
و چر خ فلکهای منظم بیرون رفته
دهانت پر از دود شده،
و باورهایت تکه تکه،
در قلک خانه ام مدفون
چه زود فراموشت کرده ام
چه زود میان این د فاتر سیاه گم شدی
- خط خوردی
- پاک شدی
چه زود از ویترین مغازه ها برت داشتم
از تیتر روزنا مه ها حذفت کردم
و در تاریخ سینما چپاندمت
چه زود پنهانت کردم
دستهایت را فرو خوردم
پاهایت را بستم
سرت را کشتم
و به احادیث کتابهایم دل بستم
جد بزرگم پا سارگاد!
فراموشت کرده ام
خیلی زود
وقتی هنوز پیر نشده بودی
مرا ببخش
که خاطره هایت را جویده ام
وروی مقبره ات تف کرده ام
هنوز هم می توانی برایم ظاهر شوی
از این فضای اتوبانها
روی ریلهای قطار
جد بزرگم مرا ببخش
که از فضای ساده مولکولها با تو بدرود گفته ام
و روی سنگهایت یادگاری نوشتم
شاید فراموش کرده ام که
تو جد بزگ من
کنار خوابهایم خفته ای