
متولد که شدم،
در گلوی زمین گیر کردم ،
دستهای ترم روی اشکهایم پینه بست
روزها یم را به هم دوختم
چرا کسی منتظر من نبود؟
چرا عکس من در کاشی خا نه ها گم شد
چرا حنجره ام به درز پنجره ها گر ه خورد
چرا کر شدم،
لال شدم،
کور شدم،
کسی به من خودم را تعار ف نکرد
و حرفهایم که به لق لق ما شینها دوخته شد
با ورم نمی کنند که من زنم،
و روحم از دیدار این همه قصیده می هراسد
باید در گلوی زمین بما نم،
باز هم متولد خواهم شد
با ید از همینجا به صدای کتابها کفا یت کنم،
با ید با ورم کنند،
من زنم !