
در این روزها که انتظا ر ،
شقیقه ها یت را کر می کند
و انفجار ،
از سقف دهانت آ ویزان می شود
تولدم را جشن می گیری؟
خاطرت نیست ،
که من چه قدر مترسک دزدیدم،
تا به تو هدیه کنم
و تو شمعها یت را در جیبهایم گذاشتی،
اوها مت را در پیا له ای ریختی ،
و به سویم تعارف کردی،
کدام کودتای سفید گردنت را زد
و روی دیوارهایت شعار نوشت؟
تا پاک شوی
کدام جمهوری سرخ
بازوانت را فشار داد،
دستانت را دستبند زد،
و به رسوایی پنجره ها رساند؟
چه کسی ترانه های سیاه را در سرت نهاد،
و احکام اعدام را روی سنگهایت خطا طی ؟
هنوز هم می خواهی تولدم را جشن بگیری
می خواهی بگویم چند سا له ام
و این همه سرزمین در زیر کدام نا خنت خراش خورد؟
جزرو مد ها یم را در گلویم می فشا رم ،
و شمعهایت را در جزیره هایم نهان می کنم
شاید تولدم را جشن نگیری