تبليغاتX
طلوع عشق
دیروز

چند ساعت مانده به سال تحویل . همه ما دور سفره هفت سینی که اغلبش را بچه ها چیده اند جمع شده ایم . پدرچند اسکناس نو هزار نو لای قرآن گذاشته است و ما همه اش چشممان به این است که کی عید می شود و ما عیدی می گیریم . مادر هم مقداری پول لای قرآن قدیمی که همیشه  سر سفره هفت سین می گذاریم . همه ما خوشحالیم صدای پرنده ها از بیرو ن می آید و حیاط نم کشیده دارد برای خوش آ مد بهار نفس نفس می زند . لباسهای نو را پوشیده ایم و کنار هم از سالی که تا چند لحظه دیگر شروع می شود صحبت می کنیم . بعد تزدیک سال تحویل همه دور سفره می نشینیم مادرم می خندد پدرم هم خوشحا ل است چه قدر سفره بوی خوبی می دهد با هقت سینی که همه  سین هایش را از همان کودکی حفظ کرده ایم . سال تحویل می شود ما بچه ها خوشحال می شویم مادر و پدر بغلمان می کنند وخوشحالتر می شویم وقتی که اسکناسهای نو را از پدر و مادر عیدی می گیریم و همه را یک جا جمع می کنیم تا برای جایی برای عیدیهای بعدی بگیریم . بعد مهمانی شروع می شود ما که مجوز پوشیدن لبا سهای نو عید را گرفته ایم خوشحال  می رویم به خانه پدر بزرگ و مادر بزرگ همه آنجا هستند . پدربزرگ در را باز می کند با لبخند بر لبش و مادربزرگ با آن چادر سفید گل گلی اش کنار پدربزرگ ایستاده به ترتیب می ایستیم عجله هم داریم تا زودتر عیدی بگیریم . پدربزرگ از رفتار ما خنده اش می گیرد می گوید عجله نکنید عیدی برای همه هست بعد به نوبت عیدی می دهد خوشحال می شویم و می رویم یک کنار به ترتیب می نشینیم مادربزرگ از شیرینهای خوشمزه اش برایمان می آ ورد و ما خوشحالیم چون عید است و یک سال نو. همه به هم  می خنددند دور سفره هفت سینی که بوی اصالتمان را می دهد و بوی زندگی وبوی شکوه سال نو را جشن می گیریم.

امروز

چند سا عت مانده به سال تحویل ، پدر و ماد ر فرسنگها از من دورند. به جای نگاه کردن از  پنجره به پرنده های با غچه خانمه مان چشم دوخته ام به اتوبانی پر از رفت و آمد ماشین . کسی اینجا بوی عید نمی دهد نه هم وطتنانم  که همه شان در پوسیدگی افکارشان غرق شده اند و نه این سرزمین که خاکش هیچ به خاک وطنم نزدیک نیست .  سال تحویل می شود اما اسکناسی در کار نیست و اصلا عیدی نیست باید دلم خوش باشد به شنیدن صدای مادرو پدرم از فرسنگها فاصله . سال نو می شود پدربزرگ الان زیر خروارها   خا ک نفس می کشد و مادربزرگ هم با چادر گل گلی اش نزدیک پدربزرگ است. کسی نمانده که به دیدنش برویم و اصلا کسی نیست که حوصله این رفت و آ مد ها را داشته با شد . خوشحا ل نیستم و نمی خواهم از بهار استفبال کنم بهار دیگر مثل آن روزها نیست که حرمت داشته باشد بهار یعنی شروع تنهایی دیگر. راستی چرا ما به اینجا رسیدیم که همه مان به جای نشستن سر سفره آبا ء و اجدادمان باید بنشینیم و حسرت روزهایمان را بخوریم. نه !عید دیگر عید آن موقع ها که کودک بودم نیست . عید، عید نیست چون ما دیگر همان آ دمها نیستیم .

با این همه عیدتان مبارک به پاس آیین سه هزار ساله.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 14:32 توسط آزاده |

 

شعری از من در مجموعه شعر زنان

درشادمانی زنی که منم

http://www.ketabeshear.com/Tazeh/newpoems.htm

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت 12:34 توسط آزاده |