تبليغاتX
طلوع عشق

خاله پروین زنی بود با قدی کوتاه ، موهایی صاف و ساده و مشکی که همیشه پشت سرش می بست . دستانی کوچک وا نگشتانی باریک داشت و آدم ترو فرزی بود . صورتش کمی گندگون بود و چشمهایی مشکی با ابروهایی که معمولا ساده بودند . زیاد آرایش نمی کرد و همیشه ساده پوش بود . روی دو گونه اش وقتی می خندید چال  می افتاد که قیافه اش را با نمک تر می کرد . آدم شوخی بود و همه دوستش داشتند . از پدربزرگم گرفته تا بقال سرکوچه ؛ هرکس برایش احترام خاصی قائل بود . همه سرش قسم می خوردند . کمتر پیش می آمد که پشت سر کسی حرف بزند و یا از زندگی کله کند . معمولا از جمعی که اهل غیبت بودند دوری میکرد و نمی رفت و یا اگر به اجبار در آن جمع قرار می گرفت ، سکوت می کرد و همه از سکوتش می فهمیدند که اشتباه کرده اند. خاله پروین تنها زندگی می کرد ، روزهای جوانی اش عاشق مردی شده بود که تصادف کرد و مرد و خاله پروین از آن به بعد هیچ وقت ازدواج نکرد. خاله پروین آدم مرتب و دقیقی بود . خانه اش در انتهای بن بست یک کوچه قدیمی بود و حدود بیست سال بود که همانجا زندگی می کرد . خانه ای کوچک اما شیک . همه وسایل خانه اش با ظرافت خاصی چیده شده بود ند . یک دست قوری و سماور که لعاب طلایی داشتند و چند استکان کمر باریک قدیمی که کنار سماور می چید و چایش همیشه تازه دم بود. روی میزی های میز آ شپزخانه هم ،کار دست خودش بو د .  خانه اش پر از گلیم ها و قالیچه های دست با فت خودش بود.  هرکسی که به خانه خاله پروین می آمد از این همه سلیقه تعجب می کردو خاله را تحسین می کرد . چند بار که خانه خاله پروین بودم ، همسایه شان پری خانم و چند تا از دوستانش که آنجا بودند را می دیدم که کلی از خانه خاله تعریف می کردند . پری  خانم می گفت : " حیف پروین خانم که شوهر نداری وگرنه حسابی کیف می کرد ." خاله پروین لبخد ملایمی می زد و چیزی نمی گفت بعد چایی را برای مهمانهایش با دارچین دم می کرد و در آن استکانهای کمر باریک می ریخت . دوباره مهمانها کیف     می کردند و با خاله شوخی می کردند و خاله چیزی نمی گفت وفقط با خنده سرش را پایین می انداخت.  آنها هم به حساب شرم وحیای خاله می گذاشتند. همه فامیل خاله پروین را دوست داشتند ، اما خاله برای من چیز دیگری بود. اغلب بعد از ظهرها می رفتم خانه اش . یک حصیر کوچک خوشگل روی تراس پهن می کرد و سماور و       قوری اش را می آورد آنجا توی تراس بعد با هم می نشتیم و چایی می خوردیم؛ چایی اش حرف نداشت.  بعد گلدانها را آب می دادیم و به با غچه می رسیدیم . زمستان ها هم پرده های اتاق را می کشید و بوی شلغم وسبزیجات از خانه اش بلند بود . بعد می نشستیم و با هم شلغم و لبو داغ می خوردیم . دلمه های خاله پروین معرکه بودند ، همیشه علاوه بر سفارش رومیزی و روتختی و دیگر وسایل تزئینی ، سفارش دلمه هم  داشت . من هم گاهی کمکش می کردم . خاله پروین زن مستقلی بود برای همین دوستش داشتم . معمولا سرش شلوغ بود وسفارشهای زیادی برای کار داشت و خرجش را خودش در می آورد . چند باری هم مامان و خاله های دیگرم برایش خواستگار پیدا کرده بودند ، اما خاله پروین قبول نکرد.  به خاله پروین عادت کرده بودم به اینکه هر روز بروم خانه اش و با او درددل کنم . او هم به من عادت کرده بود مثُل شده بود که من دخترش هستم . از خاله پروین خیلی چیزها یاد گرفتم . گاهی هم با هم شوخی می کردیم . بهش که می گفتم خاله من می خوام تا آخر عمرم پیش شما باشم ." می خندید و می گفت : " نه خاله جان بهتره که به فکر خودت با شی مثل من تنها نشی . " گفتم: " شما که تنها نیستید .من هستم ." می خندید و روی گونه اش چال می افتاد و می گفت : " آره راست می گی من تنها نیستم ولی مامانت بود که تو اومدی ." گفتم :" خوب منم خواهرم هست که بچه داشته باشد . " خاله پروین سرش را پایین می انداخت ومی خندید و می گفت : " اما ن از دست تو !"

یک روز مثل همیشه رفتم خانه خاله پروین . کلید خانه خاله را داشتم . کلید انداختم و رفتم تو . گفتم حتما خاله الان منتظر است قرار بود آن روز دلمه درست کنیم . از خانه هم کمی وسایل آورده بودم . آمدم تو دیدم خاله نیست. تعجب کردم قرار بود خاله خانه باشد. اما نبود . کمی صبر کردم غروب شد و خاله نیامد . گوشی موبایلش هم خاموش بود . خیلی نگران شدم . ترجیح دادم تا شب صبر کنم بعد اگر نیامد به مادرم زنگ بزنم . تقریبا بعد غروب بود که صدای در آمد . خاله پروین داخل شد . رنگش پریده بود و مثل گچ دیوار سفید شده بود . گفتم : " خاله خوبی ؟" گفت : " آره عزیزم یک لیوان آب بیار ." با دستپاچگی رفتم و آب قند درست کردم و او را به پشتی کنار سماور تکیه دادم و گفتم : " خاله چی شده؟ " آب قند را خورد و چیزی نگفت . مضطرب بودم دوباره پرسیدم : " خاله تو را خدا نصفه جون شدم چی شده؟ " گفت : " هیچی عزیزم چیزی نیست " " پس چرا رنگتون پریده ؟ " " نزدیک بود تصادف کنم ." دو دستی زدم توی صورتم و گفتم : " می خواین بریم دکتر ؟ " " نه دخترم بهترم " . دستهای کوچکش را در دستم گرفتم یخ یخ بود . شانه هایش را کمی مالیدم . " خاله چیزی نخوردی؟ " " نه عزیزم "

آن شب خاله کم حرف زد و مدام ساکت بود . هرکار کردم که ماجرا را برایم تعریف کند فایده ای نداشت و خاله سکوت می کرد . فقط وقتی دید خیلی اصرار می کنم گفت : " خاله جون جوش نزن به خیر گذشت . "

از خاله خواستم شب را پیشش بمانم . نیمه های شب بود که دیدم خاله سرجایش نیست . با ترس از جام پریدم و دنبال خاله گشتم رفتم حیاط دیدم توی حیاط کنار با غچه نشسته و به ماه نگاه می کند . چیزی نگقتم              نمی خواستم خلوتش را به هم بزنم. صبح زود خاله بیدارم کرد گفت : " پاشو پاشو خیلی کار داریم " هم تعجب کرده بودم هم خوشحال شدم . گفتم : " چیه خاله ؟ خبریه؟ " گفتش : " پا شو امروز می خوام توی کارا کمکم کنی باید سفارشها روسریع آماده کنم ." خوشحال شدم و تمام آن رو ز را به خاله کمک کردم . خاله مدتی بود  که فعال تر از قبل شده بود . یک روز میان انجام سفارشات بهم گفت : " غزال جان خونه من وقتی بمیرم ما ل تو خوب ازش مراقبت کنی " . ناراحت شدم ، ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم : " ای بابا این حرفا چیه ان شاء الله که دویست ساله می شید. " بعد گفتش : " حالا باشه بعد دویست سال . از خونم مراقبت کن . من این قوری و سماور وفرشها رو خیلی دوست دارم . " بهش گفتم : " باشه خاله برو یک جای بهتر پیدا کن اینا باشه مال من ." خاله خندید و چیزی نگفت . چند روز بعد خاله پادرد شدیدی گرفت . هر کار کردم خوب نشد بهش اصرار کردم که برویم دکتر خاله قبول نمی کرد . چند ساعت که گذشت دیدم خیلی درد می کشد زنگ زدم به مامانم که بیایند و خاله را ببرند دکتر . مامان که آمد دنبالش ببرندش بیمارستان می خواستم همراهشان بروم اما خاله از من خواهش کرد که بمانم و کارهایش را بکنم تا سفارش مردم عقب نیفتد . من هم قبول کردم و گفتم: " باشه امشب اینجا می مونم تمومش کنم اما فردا حتما می یام ." خاله مثل همیشه لبخند زد و روی گونه اش چا ل افتاد . حتی وقتی که درد داشت هم لبخندش محو نمی شد . این آخرین لبخند خاله بود که دیدم . بعد از آن دیگر نتوانستم صورت خاله را با آن گونه های نمکینش و چال همیشگی اش  ببینم .

الان مدتی است که خانه خاله پروین زندگی می کنم . لباسهایش را می پوشم و توی همان قوری با روکش طلایی چای دم می کنم ؛مثل خاله توی چایی دارچین می ریزم . بعداز ظهر تابستان روی تراس حصیر کوچک را پهن  می کنم و زمستانها شلغم و لبو بار می گذارم . سرم شلوغ است .از مردم سفارش می گیرم وکار دلمه  و رومیزی و وسایل تزئینی خاله را ادامه می دهم . عکس خاله پروین توی قاب روی طاقچه هست . و خیلی چیزها که ازش یادگا ر دارم . اغلب اوقات با عکس خاله حرف می زنم . گاهی فکر می کنم تنها هستم ولی می دانم که همین روزها از تنهایی در می آیم ....

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 4:25 توسط آزاده |