تبليغاتX
طلوع عشق

حاشیه ام را به کناری ببر

تا از دهانم ،خون تراوش نکند

تا مناجاتی باشم ،

روی دیوارهای هرخانه ای

تا کلاغهای سبز ،

پرنده های سرخ ،

بالهایشان را رویم بگشایند

خسته شدم از کودکی ِانقلاب،

از خردادهایی که مشامم را می آزارد

از بس صدای پرندگان مرده شنیدم

از تابوتهای گریزان در پشت بامها

و از پوتین سربازان،

که گلهای باغچه ام را لگد کرده اند

صورتم را در دستت بگیر،

و چشمهایم را در کاسه ای بگذار

تا تلف شدن لک لک هایی را نبینم

که بر شانه ام آشیا ن کرده اند

استخوانهایم را ،

در این آبهای کم رنگ حل کن

نگاهم را به بغل گیر،

تا چشمم به داسهایی نیفتد

که سر مترسکها را بریده اند

حاشیه ام را بگیر

سرم را بلند کن

تا تصویرم را کدر ببینی

که رو به آفتاب، آرام نم می کشد

و خو نی کم رنگ ،

از لبانش بیرون می زند

خسته ام، حاشیه ام را بگیر


همین شعر را در هشتاد بخوانید 


http://8aaad.com/archive/1388/04/post-144.php


و شعری برای ندا در رندان

http://rendaan.blogspot.com/2009/07/azadeh-davachi.html
+ نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت 6:3 توسط آزاده |