با درود
http://azadehdavachi.blogspot.com
/* /*]]-->*/
می شنوی مادرم،
این قبیله سر رفتن ندارد
این شب خیال خاموشی،
گفتی فرزندم بخواب،
پاسبانها صدایشان را می برند
دیگر قنداق تفنگی فالت را نمی گیرد
ماه را می خوانیم به مهمانی
شمعی می افروزیم
تیرها را رها ،
از حدودمان می گذرانیم
گفتی فرزندم
شب از حاشیه،
روز از فردا می رود
خلیج می خواند
در طعم آرواره هایت
خزر شیرین و ارومیه بی قرار،
تابوتت را می سپارند
به مردی نگران ،
که دستهای انقلاب را بغل کرده
گفتی صبح تاریک نیست
و صدای پرنده ها،
باروتها را خوابانده
آسمان بیدار است ،
و خونهای روان از خانه مان نمی گذرند
گفتی آسوده بخواب
سیاست در بغلت نمی لرزد
و جمهوری دهانت ،
در خاکت مدفون نمی گردد
می شنوم صدایت را
که از نهایت شب سخن می گوید
انگار که باید بی من
شمع هایم را روشن کنی
و تولد م را بگذاری به وقت اقامه
در سرزمینی که خوابش نمی برد