تبليغاتX
طلوع عشق
برای سهراب


/* /*]]-->*/

می شنوی مادرم،

این قبیله سر رفتن ندارد

این شب خیال خاموشی،

گفتی فرزندم بخواب،

پاسبانها صدایشان را می برند

دیگر قنداق تفنگی فالت را نمی گیرد

ماه را می خوانیم به مهمانی

شمعی می افروزیم

تیرها را رها ،

از حدودمان می گذرانیم

گفتی فرزندم

شب از حاشیه،

روز از فردا می رود

خلیج می خواند

در طعم آرواره هایت

خزر شیرین و ارومیه بی قرار،

تابوتت را می سپارند

به مردی نگران ،

که دستهای انقلاب را بغل کرده

گفتی صبح تاریک نیست

و صدای پرنده ها،

باروتها را خوابانده

آسمان بیدار است ،

و خونهای روان از خانه مان نمی گذرند

 

گفتی آسوده بخواب

سیاست در بغلت نمی لرزد

و جمهوری دهانت ،

در خاکت مدفون نمی گردد

 

می شنوم صدایت را

که از نهایت شب سخن می گوید

انگار که باید بی من

شمع هایم را روشن کنی

و تولد م را بگذاری به  وقت اقامه

در سرزمینی  که خوابش نمی برد
+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت 4:34 توسط آزاده |

حاشیه ام را به کناری ببر

تا از دهانم ،خون تراوش نکند

تا مناجاتی باشم ،

روی دیوارهای هرخانه ای

تا کلاغهای سبز ،

پرنده های سرخ ،

بالهایشان را رویم بگشایند

خسته شدم از کودکی ِانقلاب،

از خردادهایی که مشامم را می آزارد

از بس صدای پرندگان مرده شنیدم

از تابوتهای گریزان در پشت بامها

و از پوتین سربازان،

که گلهای باغچه ام را لگد کرده اند

صورتم را در دستت بگیر،

و چشمهایم را در کاسه ای بگذار

تا تلف شدن لک لک هایی را نبینم

که بر شانه ام آشیا ن کرده اند

استخوانهایم را ،

در این آبهای کم رنگ حل کن

نگاهم را به بغل گیر،

تا چشمم به داسهایی نیفتد

که سر مترسکها را بریده اند

حاشیه ام را بگیر

سرم را بلند کن

تا تصویرم را کدر ببینی

که رو به آفتاب، آرام نم می کشد

و خو نی کم رنگ ،

از لبانش بیرون می زند

خسته ام، حاشیه ام را بگیر


همین شعر را در هشتاد بخوانید 


http://8aaad.com/archive/1388/04/post-144.php


و شعری برای ندا در رندان

http://rendaan.blogspot.com/2009/07/azadeh-davachi.html
+ نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت 6:3 توسط آزاده |

 

دست می کشم به دامنی کبود

که در سایه مطبخ هاشور خورده،

به کسی بر نمی خورد

اگر در سایه این همه  مترسک،

خورشید را بدزدم

و شب را کمی قلقلک بدهم،

ماه را پایین بکشم،

و ستاره ها را روی حوصله کمی ابر بتکانم

یا اینکه بوی ویرجیناولف* بگیرم

خط خطی می شود

عکس کودکی ام

درچهارگوشه این دو سر خاکی

قرمزی خاطرات در دامن مادربزرگ

شوخی سردی است

که در بازویم تاریک می شود

تا با بوی ویجینیا ولف

روی قفسه های زمین  بچرخم

تکان بخورم

و خودم را کمی تلخ استنشاق کنم



*****

*ویرجینیا ولف ا ز نویسندگان و منقد ان فمنیست انگلیس در قرن بیستم است که تئوریهای فمنیست را وارد ادبیات کرد.


****

از دوستان عزیزم که به خاطر مشکل فنی قادر به گذاشتن نظر در بخش نظرات نشدند و برایم ایمیل و پیغام گذاشتند تشکر می کنم . لطفا اگر قادر به گذاشتن کامنت خود نیستید با آدرس ایمیل موجود در وبلاگ، من را از نظر خود مطلع کنید .

/*]]-->
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت 21:8 توسط آزاده |

به مناسبت روز تولدم

در این روزها که انتظا ر ،

شقیقه ها یت را کر می کند

و انفجار ،

از سقف دهانت آ ویزان می شود

تولدم را جشن می گیری؟

خاطرت نیست ،

که من چه قدر مترسک دزدیدم،

تا به تو هدیه کنم

و تو شمعها یت را در جیبهایم گذاشتی،

اوها مت را در پیا له ای ریختی ،

و به سویم تعارف کردی،

کدام کودتای سفید گردنت را زد

و روی دیوارهایت شعار نوشت؟

تا پاک شوی

کدام جمهوری سرخ

بازوانت را فشار داد،

دستانت را دستبند زد،

و به رسوایی پنجره ها رساند؟

چه کسی ترانه های سیاه را در سرت نهاد،

و احکام اعدام را روی سنگهایت خطا طی ؟

هنوز هم می خواهی تولدم را جشن بگیری

می خواهی بگویم چند سا له ام

و این همه سرزمین در زیر کدام نا خنت خراش خورد؟

جزرو مد ها یم را در گلویم می فشا رم ،

و شمعهایت را در جزیره هایم نهان می کنم

شاید تولدم را جشن نگیری 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 15:53 توسط آزاده |

 متولد که شدم،

در گلوی زمین گیر کردم ،

دستهای ترم روی اشکهایم پینه بست

روزها یم را به هم دوختم

چرا کسی منتظر من نبود؟

چرا عکس من در کاشی خا نه ها گم شد

چرا حنجره ام به درز پنجره ها گر ه خورد

چرا کر شدم،

لال شدم،

کور شدم،

کسی به من خودم را تعار ف نکرد

و حرفهایم که به لق لق ما شینها دوخته شد

با ورم نمی کنند که من زنم،

و روحم از دیدار این همه قصیده می هراسد

باید در گلوی زمین بما نم،

باز هم متولد خواهم شد

با ید از همینجا به صدای کتابها کفا یت کنم،

با ید با ورم کنند،

من زنم !

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 2:41 توسط آزاده |

 

 این شعر را به پاسارگاد تقدیم می کنم . پا سارگاد که رفته رفته به زیر آ ب می رود . اصا لتی که رو به فراموشی است و حرمتی که از خاطر ه ها رفته . انگار ما ایرانیان در زیر سا یه های جهل مان از یاد برده ایم که زاده چه کسانی هستیم و رو حمان متعلق به کدام خاطره هاست .

 

تخته سنگهایت را در رختخوابم نهان کرده ام،

قرنهاست،

حرفهایت آ روغی می شوند در گلویم

آ رام آ رام پس زده امت

میراثت،

از میان این همه سی دی و ضبط صوت

و چر خ فلکهای منظم بیرون رفته

دهانت پر از دود شده،

و باورهایت تکه تکه،

در قلک خانه ام مدفون

چه زود فراموشت کرده ام

چه زود میان این د فاتر سیاه گم شدی

-  خط خوردی

- پاک شدی

چه زود از ویترین مغازه ها برت داشتم

از تیتر روزنا مه ها حذفت کردم

و در تاریخ سینما چپاندمت

 

چه زود پنهانت کردم

دستهایت را فرو خوردم

پاهایت را بستم

سرت را کشتم

و به احادیث کتابهایم دل بستم

جد بزرگم پا سارگاد!

فراموشت کرده ام

خیلی زود

 وقتی هنوز پیر نشده بودی

مرا ببخش

که خاطره هایت را جویده ام

وروی مقبره ات تف کرده ام

هنوز هم می توانی برایم ظاهر شوی

از این فضای اتوبانها

روی ریلهای قطار

جد بزرگم مرا ببخش

که از فضای ساده مولکولها با تو بدرود گفته ام

و روی سنگهایت یادگاری نوشتم

شاید فراموش کرده ام که

                 تو جد بزگ من

              کنار خوابهایم خفته ای

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت 0:45 توسط آزاده |

 

لحظه هایم درد می کنند

ثا نیه هایم منهدم شده اند

تنم چون سرزمینی است بی حاصل

جوانه های ذهنم زرد می شوند

 هر دم بی اعتنا به فصول

هویتم را در تاریکی نهاده ام

و نسبم را در روشنایی

اندیشه ام پیله بسته

روحم پیر شده

به پیرزنی مانم هشتاد ساله    بی درک زمان

و به بلوغ نوجوانی نزدیکم ، پانزده ساله

ترکهای هوا را در آ غوش گرفته ام

شومی سرزمینم را در اهریمن این همه دلتنگی ،

  نهان کرده ام

در سرزمینم به صدایی نزدیکم

به معجزه ای مختوم،

حتی  پنجره ها هم درد می کنند

خا نه ام هم درد می کند

خودم وخانه ام ومیهنم به تارج رفته ایم

د رمن و در سرزمینم  ،چیزی نمی روید

جز تکرار

جز احساس مذبوح مگسها

یخ زده ام

 اینجا در همین سرزمین

با عناوین موهوم خاطره ها

با احداث جاده های خاکی در دلم

اینجا فریاد کشیده ام

                        فریاد  

                                     فریاد            

و هیچ کس صدایم را نشنید

و من بی حاصل شدم

مثل امروز       مثل فردا

و مثل روزهایی که نخواهد آمد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/16ساعت 1:16 توسط آزاده |


به سنتهای مجهول،

رسوم کهنه،

و اعدامهای متداول، عادت کرده ایم

عادت کرده ایم

که کسی سیلی بر ما بزند

و ما سکوت را به فراموشی سپاریم

عادت کرده ایم

که حضور قطور خورشید،

و روشنی ماه را ندیده بگیریم

و به ازدحام تلخ مگسها دل ببندیم

عادت کرده ایم

که اعتدال شب بو ها

و هما هنگی پروانه ها را به بازی گیریم

و ضیا فت شته ها را

 به مهمانی گل سرخی ببخشیم

عادت کرده ایم که نخندیم

بگرییم

فریاد نزنیم

و ندانیم که هوسمان،

و هوشمان،

و لبخند خا نه مان گم شده است

عادت کرده ایم

به هر صدایی گوش سپاریم ،

ذهن باران را مخدوش کنیم،

و بعد به حماقت پرستوها بخندیم

عادت کرده ایم،

گم شویم

وخا موش،

و از خودمان نپرسیم

که چه قدر تا طلوع فاصله داریم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 22:17 توسط آزاده |

                                                   

بیزا رم ؛

 

از آ دمها ؛

 

از شما  که مرا در تاریکی رها می کنید 

 

شما  که در پی دوستی تا ن ،

 

و در پی هر لبخندتان،  

 

نیرنگی شگرف نهفته است

 

و دستی را که به سویم می گشایید ،

 

پر است از نفرتهای دیرینه

 

و دشنا می که به دشمنم می دهید،

 

در ژرف ترین سا عتها

 

به سو ی من با ز خواهد گشت

 

بیزارم از آد مها ،

 

شما  که با صورتی کدر،

 

روی بر من می گشا یید

 

و به سویم دستی تکا ن می دهید

 

و کلا می روا

 

و من چه قدر از پستوهای دلها یتا ن ،

 

که مملو است از حسرت،

 

بی خبرم

 

با ید بگریزم

 

از دنیا ی خا لی تا ن

 

و از پوچ و منحط تر ین سلسله افکا رتان

 

رها یم کنید

 

همین تا ریکی مرا بس است

 

همین تنها یی

 

هزاران سا ل تنها خواهم ماند ،

 

و دست دوستیتان را نخواهم فشرد

 

رها یم کنید ،

 

در این رخوت خا طره انگیزم

 

من بیزارم،

 

از هر کلا متان و از هر سلا متان

 

من سا لهاست که در قعر سکوتم محبوسم

 

بی آ نکه پندارم

 

کسی رها یم خواهد سا خت

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت 19:59 توسط آزاده |

برای پدر بزرگم که دوستش می داشتم این شعر تقدیم به او . روحش شا د

 

بی ا عتنا به حضور سپیده ،

 

در بغض گنگ شب ،

 

با کوله با ری نا معلوم،

 

که خودت هم نمی دا نستی چیست

 

مسیر سبز ابدیت ر ا طی کردی

 

رمز نگاهت نزدیک بود

 

 به هر جوانه خفته در خا ک

 

و پیچ وخم چروک انگشتا نت

 

به آ سا نی گره خورد ،

 

        با فواره ای از نور

 

به را ه افتا دی

 

به مقصدی نا معلوم

 

آ ن قدر خفته بودی ،

 

که نفیرت در حسرت گلویت ماند

 

چه بی سر انجام

 

در پی سپیده دویده بودی

 

و در رسوا یی شوم طلوع ،

 

به خا ک نزدیک شدی

 

بی آ نکه بدانی

 

کوله با رت لبریز بود

 

   از حس سبز زیستن

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 22:31 توسط آزاده |

 

بی وضو به نما ز ایستا ده ام

 

در میان پنجره ای رو به مه،

 

و با صورتی شا داب ،

 

و قا متی خموده ،

 

بی آ نکه صدایم زنند

 

ترانه ای خوا نده ام،

 

بی آ نکه ذکر ی گو یم

 

به رکوع رفته ام

 

با آ ینه ای در دستم

 

که در آن دختری دید ه ام

 

رنگ پریده،

 

و چشما نی خموش،

 

که هرروز بی فا نوس شب را پیموده ا ست

 

چه قدر منتظر ما نده ا م

 

تا مهتا بی بیا ید

 

و جسمم روشن شود

 

در میا ن این پنجره مه گرفته

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/12ساعت 13:30 توسط آزاده |

شا ید زیا دی زنده ما نده ام

 

 

زنده ما ندنم،

 

      دشنا می است به آ غا ز هر تولد

 

 

درزنده ما ندنم ،

 

         نه رویا یی می شکفد و نه صدا یی او ج می گیرد

 

 

من به هر چه سفید است وپا یدار ،

 

                           لعنت فرستا ده ا م

 

 

گزینه ها ی هستی را یک به یک خط می زنم

 

                                                      عشق

 

                                                          زندگی

 

                                                                 ابدیت
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 10:31 توسط آزاده |

من کا شف تو ام و تو کا شف من

 

دستت را به من بده

 

با ید که او ج گیریم

 

ما ویرا نه ترین سرزمینها را آ با دخوا هیم کرد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/15ساعت 1:49 توسط آزاده |

گا هی در این هیا هو به تو می ا ندیشم

 

              به تو که هزار با ر ا زمن دورتری

 

                        به تو که فا صله میا ن آ یینه ها را شکسته ای

 

                                                 به تو که میا ن هجوم تردید ما نده ای

 

 

گا هی در این سکوت به تو می اندیشم

 

 به تو که حضورت

 

           لبریزازتنها یی است

 

 به تو

    

      که مرا به انبسا ط شریا نها یم نزدیک می کنی

 

                        تو که رها یی را در خود متبلور کرده ای

 

و گا هی در این غربت تنها تو را صدا می زنم

 

                          تو که هزار با ر از من دورتر خواهی ما ند

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/02ساعت 22:14 توسط آزاده |

                                

با تو به مرز تنها یی می ر سم

 

       هبو ط در من شکل می گیر د

 

ا ز خا طر ه می گذ رم

 

         لبریز می شوم ا ز سکو ت

 

و تو مر ا که چو ن جنینی نا با ر ور متو لد شده ا م

 

                                               در آ غو ش می گیری

 

وبا حر مت نگا هت

 

                ا ز ا نبو ه بی نشا ن پر یشا نی دور می سا زی

 

تنها با صدا یت ا و ج می گیر م

 

                       تا ا نز و ا ی تکا مل

 

به تو ا یما ن می آ ورم

 

                  را ز دار و محکم

 

 

و د ر خا طر م محو می سا زم

 

                        که تو تنها آ مده ای

 

                        تا مرا به لحظه ا بد یت بر سا نی

 

                                                              و  

 

                                                                 با ز گر دی                                 

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/13ساعت 19:51 توسط آزاده |

با ورم نمی شود

 

    این منم که به انتظا رت نشسته ام

 

این منم که

 

    با چشما نی حسرت با ر

 

                        دستا نی لرزان

 

                             دقیقه ها را می شما رم

 

این منم

 

     که با سبدی از اندوه

 

                   کوهی از خاطره

 

                       و رخوتی پر از فراموشی  به در چشم دوخته ام

 

با اعتما د به آ مدنت

 

   با فراموشی هر آ نچه که با من کردی

 

            با بی اعتنا یی به هرزگی مسموم لبخندهایت

 

                                              کو شش شوم دستا نت

 

با اعتماد به پیمانمان

 

       با آ نچه که با هم عهد بستیم

 

نه با ورم نمی شود که این من با شم

 

      که پس از لذت این همه رنج به ا نتظارت نشسته با شم

 

چشمانت را بگشای

 

                 و با زگر د

 

                  مرا خواهی دید

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/21ساعت 22:54 توسط آزاده |

به من فکر کن

 

آ نگاه که با زمی گردی

 

ومن در آ غوشت همچون پرنده ای بی قرار

                                    

                                                   آ رام می گیرم

و در پناه گرم با زوانت

 

              به حسی گنگ می رسم

 

                                       لبریز از آ رزو

 

به من فکر کن

 

آ نگا ه که من نیز به تو می اندیشم

 

           به رها انگیز ترین لحظه دیدارمان

 

و از خاطر می برم که تو ترکم کرده ای

 

                                تنها یم گذاشته ای

 

و بی پروا

 

   چون سنجا قکی سرگردان

 

          از همه خاطرات دور می شوم

 

                و در پس نگاهت به حرمت شبهای مهتا بی مان

 

                                                           ایمان می آ ورم

 

به من فکر کن

 

             و با زگرد

 

                 که من بی قرار وهم انگیز ترین لحظات فراموشی هستم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/08ساعت 22:42 توسط آزاده |

ا ی آ رزوی پرورده شده در روز ها ی کو دکی ام

 

                      و قت آ ن رسیده که با تو و دا ع  گو یم

 

چشما ن تو

 

            مر ز با ن جلو ه های خا طرا ت کهنه ام  ا ست

 

و عطش د ستا نت

 

          جستجو گر خا موش ا ندا م بی حسم

 

با تو و د ا ع می گو یم

 

 دیگر برا یت ترا نه ا ی نخوا هم سرا یید

 

                           د یگر نخوا هم تو انست

 

                             که با  آ وا ی کلا مت هم آ و ا ز شو م

 

با تو بد رود می گو یم

 

         و با تما م میثا قی که تو بر ا یم سا خته بو دی

 

د یگر با ز نخو ا هم گشت

 

       تا شا هد عرو ج بی نشا ن مهر با نی ها یت با شم

 

                                                                       بد رو د

               

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/30ساعت 1:2 توسط آزاده |

با ید ا مید وار با شم ؟

 

      به اینکه به هر زگی علفها ی خا نه ما ن خو گر فته ام

 

                               به اینکه هر روز را بی تو به شب بر سا نم

 

و و اکنش سبز ملخ ها را ندیده بگیرم

 

و با سر ود سبز طبیعت بی تو همر ا ه شو م

 

با ید امید د اشته با شم

 

     که می تو ا نیم هنو ز هم به حجم فا صله ها ایمان بیا وریم

 

با ید امید وار با شم

 

     که سکو ت خو دم و خو د ت را شکسته ام

 

                                            بغض ها یم تر کید ه

 

و همچون جا ند ا ری بی جا ن

 

         فقط به سپر ی شد ن لحظه ها می نگرم

 

با ید امید داشته با شم

 

                که با و جو د ر فتنت

 

                    هنو ز هم آ یینه ها به من می نگرند

 

با ید امید وا ر با شم

 

که هر بار از خو د می پر سم کد امین روز با ز می گر دی

 

تنها ا نعکا س صد ا یم را میا ن د ر ها ی بسته می شنو م

 

                                                                          و بس

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/16ساعت 12:58 توسط آزاده |

بر آ نم که به ستا رگا ن بگو یم

 

          تا مرا به ظلمت خویش و اگذارند

 

می خو اهم در غفلت بما نم

 

می خو اهم به کو هها ی سر به فلک کشیده بنگرم

 

                                                    به طبیعت د ر ه ها

 

                                                          و به لذ ت ذوب شدن در خو رشید

 

را زها گفته ام با خد ا ی خو یش

 

منا جا تها کر ده ام .

 

 

" پر وردگا را ! قلبم را تهی از عشق گر دان !

 

 و لبر یز از نفرت

 

صبر ی به من عطا کن

 

            بر ای با ز پس گیر ی آ نچه از من ربو ده شده است

 

                            بر ای یا فتن حقیقتی که سا لها ست گم شد ه

 

 

به  من چشما نی خا لی ا ز اشک ببخش

 

                 تا دیگر بر ا ی حسر ت خا طرا تم نگر یم

 

و دستا نی عا ر ی از اعتما د

 

           تا دیگر در پی دستا نی نگر د د

 

 

با ر خدا یا

 

حتی ا گر د قیقه  ا ی از عمر م با قی ما نده با شد

 

به من لذ تی ار ز ا نی د ار

 

         تا با آ ن چگو نه  زیستن را بیا مو زم "

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/12/07ساعت 0:9 توسط آزاده |